تبليغاتX
مهربون...
مهربون...

خسته ام,خسته ترینم...من خوبم,بدم همینم

lnmge3k1y5t4oflc8m.jpg 

 

يك چشم من اندر غم دلدار گريست

چشم دگرم حسود بود ونگريست

چون روز وصال امد او را بستند

گفتند نگريستي نبايد نگريست

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:46 توسط یه گل و سحر | |

یادته؟ اومدی ازم پرسیدی برای چی زنده هستی؟ در حالیکه تمام وجودم فریاد میزد " فقط برای تو" گفتم:برای هیچی! بعد از تو پرسیدم که برای چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمای آسمونیت جمع شده بود گفتی برای کسی که واسه هیچی زنده ست!!! 

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:17 توسط یه گل و سحر | |

 

  گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم

 

  منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم

 

  ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم

 

  تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:18 توسط یه گل و سحر | |

گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه.. اگه دستمو بگیری

از غرورت کم نمیشه..ساکت و صبوره عشقت وقتی حوصله نداری..

پیش حرفای دل من حرف عشقو کم میاری..لحظه ها تلخ و حقیرن

وقتی قهری با دل من..کاش چشات یه جاده میزد از دل تو تا

دل من..ای که لحظه هامو بردی تو خیالت به اسیری..نکنه

میخوای بگی که میرم و بر نمی گردم..خوب میدونی بی چشات

نمی تونم دووم بیارم..ولی از تو گله دارم گله دارم..

من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم..نکنه می خوای

بگی که میرم و بر نمی گردم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:51 توسط یه گل و سحر | |
 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم

 ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند

 ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر

 لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت

است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود. . . 

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:1 توسط یه گل و سحر | |

  بزار تنها باشم تنها بمیرم

دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یه جای خلوت

بشینم اشک بریزم تا قیامت

 

برو ای دل بخواب که وقت خواب

سلام تو همیشه بی جواب

به تو بی دست و پا از من نصیحت

اگه عاشق بشی خونت خراب

 

چرا ای دل تو اینقدر سر به زیری

به دام این و اون هر دم اسیری

چرا گول می خوری با یک اشاره

سحر شد تو هنوز چشمات بیدار

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:20 توسط یه گل و سحر | |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.


وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت


خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم


شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد


بيار کسي رو که دستاش فاصله بین انگشتات رو پر می کرد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 18:22 توسط یه گل و سحر | |

بزن باران بزن بر پیکر من. بزن بی تابه بی تابم

بزن من در گلویم نگفته حرفها دارم

بزن تا بغضم را آهسته و آرام به چشمان ترت هدیه دارم

برایت رازها دارم

نخفته دیده ام امشب. گلویم خشک از حسرت

چه سود من در بستر مرگم هنوزم

آرزوی دیدنت دارم.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:13 توسط یه گل و سحر | |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه

با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی

که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .

.پرستاران ابتدا زخمهای

پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:

"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی

از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و

نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز

صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می

خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم

تاخير من بيشتر شود !يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می

دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد

شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز

صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط یه گل و سحر | |
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ...

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد ‏گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم بی اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر ‏روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت ‏جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم‏ ...

خوب ياد گرفتم نه ؟ معلم خوبي هستي ...!!!

 

این فقط یه متنه

جدی نگیرین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط یه گل و سحر | |

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 11:4 توسط یه گل و سحر | |

بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي 

نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:28 توسط یه گل و سحر | |

این عید بزرگ رو به همه به خصوص

پدر خودم و ... تبریک میگم

خیلی دوستون دارم(...)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:42 توسط یه گل و سحر | |

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:59 توسط یه گل و سحر | |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 15:31 توسط یه گل و سحر | |
سلام دوستای عزیز

دوستم داره میره مکه

دلم خیلی واسش تنگ میشه

از خدا می خوام سالم بر گرده

آخه خیلی دوسش دارم

شما هم دعا کنین

ممنونم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:30 توسط یه گل و سحر | |
 

دکتر گفت:گول" خونت زیاد شده

 

زیاد "گول" میخوری؟

 

گفتم "نه"

 

گفت یه نسخه مینویسم:

 

امپول بی وفایی ،صبح ،ظهر، شب.

 

شربت بی معرفتی 

 

قرص زیر زبانی دروغ

 

بعد گفت: در ضمن

 

شنیدن هر گونه حرف عاشقانه قدغن

 

چون حاوی میزان زیادی "گول" است.

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:31 توسط یه گل و سحر | |
عشق
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 16:7 توسط یه گل و سحر | |
        

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 15:7 توسط یه گل و سحر | |
 اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شایدده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند


اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم


اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند

و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18:55 توسط یه گل و سحر | |
  چیزهائی راجع به زندگی وجود دارد که میخواهم با تو در میان بگذارم...

  به اندازه کافی قوی باش تا هر روز با دنیا روبه رو شوی... به اندازه   کافی  ضعیف باش تا بدانی که نمی توانی همه کارها را به تنهائی انجام  دهی......

در برابر کسانی که به کمکت احتیاج دارند سخاوتمند باش... در برابر نیازهای خود صرفه جو باش........

به قدر کافی عاقل باش تا بدانی که تو همه چیز را نمیدانی... به قدر کافی نادان باش تا معجزه را باور کنی......

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:28 توسط یه گل و سحر | |
 

روزی خیس از باران به دیدارت می آیم و در بارانی ترین دیدارمان همه چیز را اقرا می کنم.همه آن گله هایی که باید می کردم اما نکردم  می دانم که روزی از این سکوت طولانی ام شاخه های شکننده چلچله ها غوغا می کنند ومن در اندیشه خود با دلی خالی از گذشته وحال آرزوهایم را برایت مرور خواهم کرد آرزئهایی که تو در آن حضور داری آرزوهایی که با عشق تو آغاز شد نمی دانی چه ساده لوحانه،هر شب به خود به قول می دهم:دیگر فردا مانند نخواهد بود اما اطمینان دارم ومی دانم که امشب مانند شب پیش،بی تو اما با یاد تو صبح خواهد شدوباز هم تکرار بود و تکرار تکرار./

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:24 توسط یه گل و سحر | |
 
خواستم برات هدیه ای بفرستم;

نسیم گفت : مرا بفرست تا موها یش را نوازش کنم .

باران گفت : مرا بفرست تا صورتش را بشویم و اشک ها یش را پاک

کنم .

ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم ...

و تنها تو همه وجودم شدی ...........

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:19 توسط یه گل و سحر | |
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:12 توسط یه گل و سحر | |
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:8 توسط یه گل و سحر | |
هيچ كس اشكي براي ما نريخت

هركه با ما بود از ما مي گريخت


چند روزي است دلم ديدني است


حال من از اين و آن پرسيدني است


گاه بر روي زمين زل مي زنم


گاه بر حافظ تفاءل مي زنم


حافظ حالم را گرفت


يك غزل آمد كه حالم را گرفت


ما ز ياران چشم ياري داشتيم


خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:31 توسط یه گل و سحر | |
 

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 9:29 توسط یه گل و سحر | |
آنگاه که خنده بر لبت میمیرد                      

                                              چون جمعه پاییز دلم میگیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                              امروز دلم بهانه ات میگیرد

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:27 توسط یه گل و سحر | |
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:55 توسط یه گل و سحر | |

سلام کسی که تو دلم درخشید
من دیگه دوستت ندارم ببخشید
بهتره که نپرسی علتش رو
چون که خودت ندادی فرصتش رو
بهتره این نامه اخر باشه
فکر کنم این واسه ما بهتر باشه
من واسه اون کسی که دوست ندارم
نمی تونم شاخه ی گل بیارم
بین تو و اون روزا کلی فرقه
تو آسمونت پر رعد و برقه
نه مهربونی نه واسم میخندی
هر دری و من میزنم میبندی
کو اون همه شهرای عاشقونه
کی بود بهم میگفت سلام بهونه
نه نه صحبت سلام بهونه ای نیست
پرنده اینجاست ولی دونه ای نیست
خواستی فقط صاحب یه قفس شی
بری و با دیگری هم نفس شی
خواستی بگی میشه تو دام بیفتم
بعدش بگی دیدی بهت نگفتم
از چشم من افتادی نازنینم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
اون کسی که میزد دم از حسادت
اگه بمیرم نمی یاد عیادت
منم میخوام اتمام حجت کنم
خیال هر دومون رو راحت کنم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگی های منه
من کسی رو میخوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقایق باشه
من کسی رو می خوام که نیست مثل تو
پشیمونم دوستت ندارم برو
پشیمونی گر چه نداره سودی
خوب شد که فهمیدم بدی به زودی
من کسی رو میخوام که ناز و کم کم
صدام کنه مثل فرشته مریم
مثل همون روزای آشنایی
نه مثل حالا نه مثل رهایی
جواب بدی ندی دیگه تمومه
نمیدونم جواب واسه کدومه
نامه هامو از بس جواب ندادی
جواب بدی شاید بشه زیادی
شاخه نباتم که بشه واسطه
دل نمیدم دیگه به این رابطه
اما یادت باشه که این آدما
کم نبودن پیشم ولیکن شما
نیستید مثل اون روزای طلایی
کی گفته سه تا وقت داره جدایی
جدایی هر غمش هزار تا بخشه
دل میسوزونه مثل آذرخشه
من هر چه دوست دارم تموم شه نامه
دلم می یاد بازم میده ادامه
دیگه تموم شد اون همه غم و رنج
وقت قرار و شوق ساعت پنج
برو برو پیش هر کسی که دوست داری
حق نداری اسم منم بیاری
بخوای نخوای زود برو به سلامت
خدا کنه بین ما ها قضاوت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط یه گل و سحر | |
تمام پيوندها
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :
طراح

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس